تبليغاتX
BAX
دلم گرفته بود گفتم بیام یه چی بنویسم              ( بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی"جدایی)    اونایی که در جریان هستن خوب می دونن یعنی چی همین بسه....                     {BENYAH}
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  | 

نمی دونم! هیچی برای گفتن ندارم!!!!راست می گی!!! فقط وقت کردی میلت رو بخون! تمام inboxeto !اگه داری!!تمام میل هایی که تو این چند وقته زده بودم! بازم می گم! فقط اگه دلت خواست!!!

 

 

اینم به خاطر لوین که می گه تو بلاگ کل نندازین!چشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX 

آقای نامحترمی که این قدر بی غیرتی که به اسم خواهرت نظر می دی !!آخه من به تو چی بگم؟؟اگه قرار بود به جای تایپ کردن  بنویسی که جرات نمی کردی نظر بذاری با اون خط میخی ات!!

lerino

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  | 

دنیا همین جوری نمی مونه. آدما عوض میشن. زندگی همیشه یه جور نیست.اما یه دوست همیشه می تونه یه دوست بمونه و کسی که دو تا دوست رو از هم جدا کنه در اصل واسه همیشه دنیا و زندگی خودشو تباه می کنه.       (Sooshiya)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  | 

خیلی خوشحالم از این که دیگه پسرای بی جنبه ای مثل ... به بلاگ ما سر نمی زنن و بلاگ ما رو خز نمی کنن.(هیدن)
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  | 

                                                                                                         
HIDDEN HIDDEN.EH (یکی از اعضای BAX)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  | 

 

درسهای آموزنده

درس اول*

 يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف

قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و

جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم

منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ،

سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم »…

پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا

من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي

انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد

ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو

تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن »!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

------------ --------- ---------

*درس دوم*

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به

مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم

ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر

روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه

چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو

با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به

خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي

رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت

مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري

کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي

رسي »

نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي،

فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي !

 

------------ --------- ---------

*درس سوم*

 بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر

وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش

پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا

رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو

بندازي زمين!…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  | 

در جواب به دوست خوبمون Unknown که البته همه ی بکس خوب می دونن کیه!

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته!من بدان می خندم!!

با تشکر      (مدیریت وبلاگ)

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  | 

 

حافظ در قرن 21

نیمه شب پریشب، گشتم دچار کابوس        دیدم به خواب حافظ،توی صف اتوبوس

گفتم:سلام حافظ،گفتا علیک جانم             گفتم:کجا روی،گفت وا...خود ندانم

گفتم بگیر فالی،گفتا:نمانده حالی              گفتم:چگونه ای؟گفت،در بند بی خیالی

گفتم که تازه تازه ،شعر غزل چه داری          گفتا که می سرایم شعر سپید باری

گفتم:ز دولت عشق،گفتا که کودتا شد        گفتم:رقیب تو؟گفت:الحمد،کله پا شد

گفتم:کجاست لیلی،مشغول دلربایی          گفتا:شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم:بگو زخالش،آن خال آتش افروز            گفتا:عمل نموده،دیروز یا پریروز

گفتم:بگو زمویش،گفتا:که مش نموده         گفتم:بگو زیارش،گفتا ولش نموده

گفتم:چرا؟چگونه؟عاشق شده است مجنون؟  گفتا:شدید گشته معتاد گردوافیون

گفتم:کجاست جمشید،جام جهان نمایش   گفتا:خریده قسطی،تلویزیون بجایش

گفتم:بگو زساقی،حالا شده چه کاره         گفتا:شده است منشی،در دفتر اداره

گفتم بگو ز زاهد،آن رهنمای منزل           گفتا:که دست خود را بردار از سر دل

گفتم:زساربانگو،با کاروان غمها               گفتا:آژانس دارد،با تور دور دنیا

گفتم:بگو زمحمل،یا از کجاوه یادی           گفتا:دوو،پژو،بنز،یا گلف نوک مدادی

گفتم:که قاصدت کو،آن باد صبح شرقی؟   گفتا:که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم:سلام ما را باد صبا کجا برد            گفتا:به پست داده،آورد یا نیاورد؟

گفتم: بگو زمشک آهوی دشت زنگی     گفتا:که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم:بلند بوده موی تو آن زمانها            گفتا به حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم:شما وزندان؟حافظ ما رو گرفتی      گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  | 

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران                                    کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت   توسط اعضاي BAX  |